تبليغاتX
درقلمرودل
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا!


عشق


وای به حال من!بیداری مرا از پای درآورده است اما من دلباخته ام و بیدار از حقیقت عشق.
زندگی من این است و تا زنده ام کار دیگری ندارم.
در بیداری می گویند"تو هستی در کران ناپیدای دریای ابدیت جز ماسه ای بیش نیستید."
اما من در رویای خویش می گویم:"آن دریای کران ناپیدامنم و
سراسر هستی دانه های ماسه اند در کرانه من."
****
در گذر ای مسیح،از درماندگانی که بر مرگت می گریند،چرا که گریستن برخویش را نمی دانند.
آنان را ببخش،چرا که نمی دانند تو مرگ را با مرگ نابود کردی و به خفتگان در گور زندگی بخشیدی.
****
آن"من"دیگرم،در خانه ای از سکوت زندگی می کندو همیشه همان جا باقی می ماند،درنیافتنی و دست نیافتنی!

" جبران خلیل"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:56  توسط هانا  | 



حال ما خوب است اما...

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

------------------------------------------------------

شعر از سید علی  صالحی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:35  توسط هانا  | 

      راستي!اين نوشته ها را هنوزهم مي خواني؟!!
                     

من نمی دانم فلسفه دوستی ما انسانها با یكدیگر چیست؟
شاید...!
ما انسانها با هم دوست می شویم تا یكدیگر را در رسیدن به كمال كمك كنیم
با هم دوست می شویم تا طرف مقابل مان را شاد كنيم و
خودمان هم نشاط را مزه مزه كنیم.
دوست می شویم تا تنهایی یكدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.
ما...
من نمی دانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟
من مدام فقط باید به نبودنت فكر كنم!
مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!
دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد!
من هر روز را با تكرار عبارت های تاكیدی شروع می كنم.
یك احساس خوبی در رگهایم وول می خورد با اینكار.
اما...فقط كافیست به خلا نبودنت فكر كنم.
دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست كه نیست...
لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف كن !لطفا!
تو چه جوری می توانی بدون من زندگی كنی؟!
تویی كه سه قرن پیش می گفتی"دوستت دارم".
تویی كه با مهربانی هایت به من خاطر نشان می كردی كه برایت ارزش دارم.
حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی ...چیست؟
این فقدان خواسته یا نا خواسته ات را ترجمه كن برایم، شاید خمودگی دست از سرم بردارد.
من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم.
این پله های روز افزون پیشرفت را نمی خواهم.
دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم!
این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است(البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو!)
كاشكی دیر نشود!
كاشكی جنون دست از سرنوشته های من بردارد،كاشكی!
دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده عزیز روزهای زندگی!
دلم برایت تنگ شده،عزیزی كه به من تكرار جمله"دوستت دارم"را آموختی!
چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟!!!
می بینی؟!سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید،به خودگرفته اند؟!
راستی این نوشته هارا هنوز هم می خوانی؟!
اگر پاسخت "آری"ست كاری بكن كه فلسفه دوستی ،زیباترین فلسفه زندگی مان بشود؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 17:4  توسط هانا  | 





سكانس اول:تو خوب مي داني سكوت چه طعمي دارد!

تازگي ها حجم سكوت  بين مان وسيع شده است خيلي.من از دست سكوت چشمهايت باران زده شده ام شديد.نمي دانم چرا وقتي بعد از قرن ها فاصله  تو را مي بينم تمام دهانم طعم سكوت مي گيرد ؟(درست طعم چشم هايت را!)دوست دارم در اين مدت كوتاه چندصدم ثانيه اي كه پيشم هستي به تو بگويم كه زندگي بدون تو برايم از نفس كشيدن در آب دريا(!)هم سخت تر است (خيلي خيلي سخت تر؟!) اما نمي شود؟!هركاري مي كنم نمي شود كه بگويم؟!

سكانس دوم:من و تو به ندرت اتفاق ميفتيم!
تمام درخت ها مي داننددر طول اين قرن ها يي كه تنهايي در تارو پود لحظه هايشان جا خوش كرده من و تو كمتر اتفاق مي افتيم.هيچ كس  مثل ما نيست يكي پر توقع و نا شكيبا و بهانه گير و ديگري مهربان و صبورودوست داشتني ترين.اين وا‍‍‍‍ژه" دوست داشتني ترين" را درخت پشت پنجره آشنا هم به كار مي برددر مورد تو و من به اندازه تمام برگ هاي سبزش حسودي ام مي شود.لطفا"از اين لحظه به بعد طوري به جاده زندگي وارد شو كه درخت آشنا تورا نبيند(ببين ؟! مي دانم كه دوستم است اما دلم نمي خواهد غير از من كسي واژه "دوست داشتني ترين"را در مورد تو بكارببرد...!...!)

سكانس سوم:پاسخ به يك سوال مكرر
هميشه از فلسفه حضور چتر بنفش ياسي رنگ كنار اتاقم سوال مي كني و من از اين پرسش آشنا هل مي شوم.البته هر بار مي توانم از جواب دادن طفره بروم (تو متوجه هل شدنم مي شوي اما سعي مي كني به روي خودت نياوري)مي خواهم امروز فلسفه حضورش را برايت بگويم(نمي دانم چرا لب هايم تمايلي ندارند كه از هم جذا شوند...)بالاخره جدا مي شوند(!):

وقتي تو مي روي از درو ديوار اتاقم باران مي بارد بي وقفه!چاره اي نيست جز پناه بردن به چتر ياسي رنگم...!همين!

سكانس چهارم

اگر هزارتا مشغله فكري داشته باشم نوشتن اين سكانس را هرگز فراموش نمي كنم بيشتر از تمام دانه هاي باراني كه بر صورت چتر بنفش ياسي رنگ مي خورد دوستت دارم دوست داشتني ترين!


+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:42  توسط هانا  | 


دوستت داشتم...و...دارم...(!)

سكانس اول(دیگر ازخیر ضمیر دوم شخص مفرد گذشتم!)
من تمام سعی خودم را کردم تا به مخاطب بگویم که دوستش دارم ولی...

سکانس دوم
این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون...این روزها که بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا...این روزها که رو انداز بهانه روی حرفهایم کشیده ام...دیگر هیچوقت با هیچ مخاطبی کار ندارم!هیچ وقت!

سکانس سوم(من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم!)
من نمی توانم روزگار را برای خودم اینگونه تعریف کنم:نسیمی می آیداز لحظه های دور من خودم را فراموش می کنم، دلبسته می شوم ،او می فهمد ،مهربانی می کند و در یک سکانس حساس که دلبستگی جاخوش می کند در تارو پودلحظه های من...او می رود و فرار می کنداز حقیقت، از خاطره ،از دلتنگی...درخت پشت پنجره آشناپیش می رود تا مرز پیر شدن نابهنگام!من ازاین تعریف روزگار که لهجه غروب داردوطعم باران، بدم می آید.من از دست اين اکنون پرازبی تابی، از این ترک کردن های غیرمنطقی خرد شده ام وخسته!

سکانس چهارم
پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده.مثل همیشه شعر دارد از سروکول ذهنم بالا می رود:
بس است چله نشستن گذشت فصل صبوری...
این بغض ناخوش احوال حتما تمایل دارد...
دیوارها تورافریاد می زنند و من -سراسیمه-خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم...!
یک لحظه تو را دیدم و نگاهم-سالها-زندانی جزیره پنجره ها شد...!
این شعرهای سر به هوا دست از سر من برنمی دارند هرگز.می دانم از امروز تا همیشه شاعرترمیشوم.
می دانم که باران می شود همسایه دیواربه دیوار بالشم.می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزهاو لحظه هایم(بهتر است این "می شود" هارا "شده"کنم!)اما اشکالی ندارد.البته اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سکانس های خیس برنمی آید.من دیگر هرگز خودم را هزاربار با این واژه ها زخمی نمی کنم تا...

سکانس پنجم
من دارم به سوی خودم می روم به سمت اراده. دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور.من هستم و من جاده ای روبه آفتاب و امید.

سکانس ششم
من خیلی دوستش داشتم و...و...دارم(!)
تا همیشه دنیا!




+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:14  توسط هانا  | 


خوب فکر کن...

سکانس اول
(این یک سکانس کوتاه و ۱۲ کلمه ای است)

این چند قطره باران هدیه من به تو که ساده زندگی می کنی.

سکانس دوم(توضیح لازم نیست)
یک ربع مانده تا سرریز شوم از...کفش هایم را می پوشم همان کفش هایی که از جنس پائیزند.در لباس های گرم و لطیف خیالم غرق می شوم.می روم به همنشینی دوباره پنجره رو به خیابان آشنا .وقت آشتی با کاغذ های بی تاب است که هر روز سعی می کنم اشتیاقشان را برای نوشته شدن نادیده بگیرم.من مقاومت می کنم تا ننویسم اما پائیز نمی گذارد مقاوم بمانم.تسلیم می شوم و خوشحال .خوشحال می شوم از این تسلیم نا خواسته.

سکانس سوم(می خواهم انتظار در وجودت فوران کند)
رازی در تاروپود وجودم جا خوش کرده که می خواهم عذرش را بخواهم تا دیگر راز نباشد.اما قبل از افشای آن ،بگذاریدیک سکانس دیگر بنویسم.به انتظارش می ارزد.باور کن!

سکانس چهارم (خواهش می کنم یک لحظه از فکر راز بیا بیرون و به این سکانس

 توجه کن.خواهش می کنم.متشکرم)

نادیده گرفتن مهربانی، خیلی بد است - بدتر از کتاب نخواندن-و بدتر از آن ،تظاهر به نادیده گرفتن مهربانی است.این که یک نفر،به شیوه خودش- روی این سه کلمه تمرکز کن:به شیوه خودش – مهربانی می کند
و تو آن را نادیده می گیری و یا تظاهر به این کار می کنی،خیلی بد است.حتی خورشید هم تاب دیدنش را ندارد.دیروز داشتم با درخت رو به روی پنجره رو به خیابان آشنا- همان که امروز یکی از برگ های خوش رنگش افتاد و مرا یک ساعت درگیر خودش کرد- صحبت می کردم.در این مورد با هم توافق داشتیم که:حتما ضرورت دارد که همه انسانها،با خنده و صحبت و شوخی و...مهربانی شان را ابراز کنند.خیلی وقت ها سکوت،فریادی از مهربانی را در بر دارد.سکوت،فقط یک نمونه از هزاران هزار نوع مهربانی است.خوب فکر کن...
ببین چند بار با چنین مهربانی ای روبه رو شدی و قضاوت اشتباه کردی و نادیده گرفتی و تظاهر به نادیده گرفتن کردی؟!

سکانس پنجم(!)
این سطرها واقعا نیاز به مکث دارند،حالا بهتر شد.یک نفس عمیق می کشم.رازی را که می خواهم با تو در میان بگذارم خیلی خیلی مهم است،مهم تر از برگ خوش رنگی که امروز از درخت جلوی پنجره افتاد (و مرا برای یک ساعت در گیر خودش کرد)دوستت دارم!تویی که این سطرها میهمان چشم هایت شده اند،ناخودآگاه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:57  توسط هانا  | 

در انتظارتو...

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام....
(قیصر امین پور)


+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:8  توسط هانا  | 


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:40  توسط هانا  | 


واینبار می نویسم تا آن خوشبختی ساده و کوچکم را باز یابم...

به نام خدا و انتظاري كه از كلمه برخاسته است كه در راهي بي برگشت با تقديرش برگزيننده آنچيزي است كه ديگرانش نمي دانند

به نام کلمه !

و اينبار مي نويسم تا آن خوشبختي ساده و كوچكم را بازيابم. تا عظمت آن دوست داشتن و هجوم بي رياي اين حضور را دريابم

به نام يكرنگي، به نام دوستي!

در غربتي نزديك، جايي كه آوازهاي كهنه سرزمينم تنها در سر چهارراههاي براق از ساز كودكي بر خاسته است كه به گدايي زنده بودنش ايستاده است. از جايي كه لبهاي هيچ مردي سرود هيچ زني را ترانه نمي خواند و خدا لابلاي ذهن دود و ترافيك مرده است. تنها احساس پرشكوه باقيمانده روزهاي گذشته و اينبار عظيم تر كه از نزديكترين دوستان بر مي خيزد و تو مي داني كه هنوز زنده اي... . شايد اين خانه ايست كه هنوز غبارپشت زنده ماندن و تكاپوي هيچ، بر در و ديوارش سنگيني نمي كند و باشدكه هرگز اينگونه نگرد؛ آري! اينجا هنوز زندگي هست با احساس زنده ترانه اي كه در اعماق قلبم تو و من را لبريز مي كند.

به نام تو، به نام ترانه!

تو با عرياني اندامهايت ايستاده اي و باد پوست كشيده ات را بي شرمانه لمس مي كند. بوي دلتنگي فضا را پر كرده،‌ موهاي خيس باران خورده ات يادآور عطر هميشگي روزهاي زندگي است؛ حتي وقتي كه نيستي. خاك تهي از خواب در خيال يك لحظه حسرت با تو، چونان گل آلود است كه گامهاي رفتنت را براي بازآمدن و تسخير نگاه منتظرم به يادگار گذاشته است.

درك ثانيه هاي تنهايي و عبور بي تحرك عقربه هاي انتظار، چقدر آينه تنهاست و چقدر اين شهرِ خاطراتِ هميشه بودنم، اينبار، غريبانه، هر كوچه اش تو را تنفس مي كند و چقدر اتاق بي تاب است. چه سكوتي در انتظار طلوع هر صبح است و شب، خيس از تپش قلبي كه تكرار فريادت است. چقدر تنم تبدار خواهش سوختن خاموش تن توست به زماني كه زيباترين ترانه صداي آرام نفسهاي بي قرارت است و شرم پشت حرارت بي رياي اين تاريكي سرك مي كشد. براي تو كه خورشيد اندامت، تحرك سرشار احساس زندگي است؛ قلبي آرزو مي كنم كه تاب توان اين شكوه پرشورت را داشته باشد و براي من اميدي تا ارزش هستي اين خواستن اهورايي را بارور كند. براي من و تو باوري تا هراس ترديدها را فروريزد.

به نام پدر،‌ به نام دوست داشتن!

 و اينبار باز مي مانم تا قلم، حرمت اين نامها را با حلقوم سياهش باور كند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:53  توسط هانا  | 



تا خدا فاصله ای نیست بیا
با هم از پیچ و خم سبز گیاه تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا
پشت این پنجره
لحظه ای کاشته است!
تا خدا فاصله ای نیست بیا با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای پر بزنیم
کاش میشد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر میشد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال!
تا خدا فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ پر از سر خداست؟!
یا اگر بود که من لای اوراق پر از سجده برگ
رمز تسبیح! نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم!

من
به پرواز خدا در دل من در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور بارها!معتقدم
و قسم می خورم این بار به هر آیه نور

تا خدا
فاصله ای نیست بیا!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 14:32  توسط هانا  |