
سكانس اول(دیگر ازخیر ضمیر دوم شخص مفرد گذشتم!)
من تمام سعی خودم را کردم تا به مخاطب بگویم که دوستش دارم ولی...
سکانس دوم
این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون...این روزها که بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا...این روزها که رو انداز بهانه روی حرفهایم کشیده ام...دیگر هیچوقت با هیچ مخاطبی کار ندارم!هیچ وقت!
سکانس سوم(من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم!)
من نمی توانم روزگار را برای خودم اینگونه تعریف کنم:نسیمی می آیداز لحظه های دور من خودم را فراموش می کنم، دلبسته می شوم ،او می فهمد ،مهربانی می کند و در یک سکانس حساس که دلبستگی جاخوش می کند در تارو پودلحظه های من...او می رود و فرار می کنداز حقیقت، از خاطره ،از دلتنگی...درخت پشت پنجره آشناپیش می رود تا مرز پیر شدن نابهنگام!من ازاین تعریف روزگار که لهجه غروب داردوطعم باران، بدم می آید.من از دست اين اکنون پرازبی تابی، از این ترک کردن های غیرمنطقی خرد شده ام وخسته!
سکانس چهارم
پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده.مثل همیشه شعر دارد از سروکول ذهنم بالا می رود:
بس است چله نشستن گذشت فصل صبوری...
این بغض ناخوش احوال حتما تمایل دارد...
دیوارها تورافریاد می زنند و من -سراسیمه-خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم...!
یک لحظه تو را دیدم و نگاهم-سالها-زندانی جزیره پنجره ها شد...!
این شعرهای سر به هوا دست از سر من برنمی دارند هرگز.می دانم از امروز تا همیشه شاعرترمیشوم.
می دانم که باران می شود همسایه دیواربه دیوار بالشم.می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزهاو لحظه هایم(بهتر است این "می شود" هارا "شده"کنم!)اما اشکالی ندارد.البته اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سکانس های خیس برنمی آید.من دیگر هرگز خودم را هزاربار با این واژه ها زخمی نمی کنم تا...
سکانس پنجم
من دارم به سوی خودم می روم به سمت اراده. دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور.من هستم و من جاده ای روبه آفتاب و امید.
سکانس ششم
من خیلی دوستش داشتم و...و...دارم(!)
تا همیشه دنیا!

سکانس اول (این یک سکانس کوتاه و ۱۲ کلمه ای است)
این چند قطره باران هدیه من به تو که ساده زندگی می کنی.
سکانس دوم(توضیح لازم نیست)
یک ربع مانده تا سرریز شوم از...کفش هایم را می پوشم همان کفش هایی که از جنس پائیزند.در لباس های گرم و لطیف خیالم غرق می شوم.می روم به همنشینی دوباره پنجره رو به خیابان آشنا .وقت آشتی با کاغذ های بی تاب است که هر روز سعی می کنم اشتیاقشان را برای نوشته شدن نادیده بگیرم.من مقاومت می کنم تا ننویسم اما پائیز نمی گذارد مقاوم بمانم.تسلیم می شوم و خوشحال .خوشحال می شوم از این تسلیم نا خواسته.
سکانس سوم(می خواهم انتظار در وجودت فوران کند)
رازی در تاروپود وجودم جا خوش کرده که می خواهم عذرش را بخواهم تا دیگر راز نباشد.اما قبل از افشای آن ،بگذاریدیک سکانس دیگر بنویسم.به انتظارش می ارزد.باور کن!
سکانس چهارم (خواهش می کنم یک لحظه از فکر راز بیا بیرون و به این سکانس
توجه کن.خواهش می کنم.متشکرم)
نادیده گرفتن مهربانی، خیلی بد است - بدتر از کتاب نخواندن-و بدتر از آن ،تظاهر به نادیده گرفتن مهربانی است.این که یک نفر،به شیوه خودش- روی این سه کلمه تمرکز کن:به شیوه خودش – مهربانی می کند
و تو آن را نادیده می گیری و یا تظاهر به این کار می کنی،خیلی بد است.حتی خورشید هم تاب دیدنش را ندارد.دیروز داشتم با درخت رو به روی پنجره رو به خیابان آشنا- همان که امروز یکی از برگ های خوش رنگش افتاد و مرا یک ساعت درگیر خودش کرد- صحبت می کردم.در این مورد با هم توافق داشتیم که:حتما ضرورت دارد که همه انسانها،با خنده و صحبت و شوخی و...مهربانی شان را ابراز کنند.خیلی وقت ها سکوت،فریادی از مهربانی را در بر دارد.سکوت،فقط یک نمونه از هزاران هزار نوع مهربانی است.خوب فکر کن...
ببین چند بار با چنین مهربانی ای روبه رو شدی و قضاوت اشتباه کردی و نادیده گرفتی و تظاهر به نادیده گرفتن کردی؟!
سکانس پنجم(!)
این سطرها واقعا نیاز به مکث دارند،حالا بهتر شد.یک نفس عمیق می کشم.رازی را که می خواهم با تو در میان بگذارم خیلی خیلی مهم است،مهم تر از برگ خوش رنگی که امروز از درخت جلوی پنجره افتاد (و مرا برای یک ساعت در گیر خودش کرد)دوستت دارم!تویی که این سطرها میهمان چشم هایت شده اند،ناخودآگاه.

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام....
(قیصر امین پور)

آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

به نام خدا و انتظاري كه از كلمه برخاسته است كه در راهي بي برگشت با تقديرش برگزيننده آنچيزي است كه ديگرانش نمي دانند
به نام کلمه !
…
و اينبار مي نويسم تا آن خوشبختي ساده و كوچكم را بازيابم. تا عظمت آن دوست داشتن و هجوم بي رياي اين حضور را دريابمبه نام يكرنگي، به نام دوستي!
در غربتي نزديك، جايي كه آوازهاي كهنه سرزمينم تنها در سر چهارراههاي براق از ساز كودكي بر خاسته است كه به گدايي زنده بودنش ايستاده است. از جايي كه لبهاي هيچ مردي سرود هيچ زني را ترانه نمي خواند و خدا لابلاي ذهن دود و ترافيك مرده است. تنها احساس پرشكوه باقيمانده روزهاي گذشته و اينبار عظيم تر كه از نزديكترين دوستان بر مي خيزد و تو مي داني كه هنوز زنده اي... . شايد اين خانه ايست كه هنوز غبارپشت زنده ماندن و تكاپوي هيچ، بر در و ديوارش سنگيني نمي كند و باشدكه هرگز اينگونه نگرد؛ آري! اينجا هنوز زندگي هست با احساس زنده ترانه اي كه در اعماق قلبم تو و من را لبريز مي كند.
به نام تو، به نام ترانه!
تو با عرياني اندامهايت ايستاده اي و باد پوست كشيده ات را بي شرمانه لمس مي كند. بوي دلتنگي فضا را پر كرده، موهاي خيس باران خورده ات يادآور عطر هميشگي روزهاي زندگي است؛ حتي وقتي كه نيستي. خاك تهي از خواب در خيال يك لحظه حسرت با تو، چونان گل آلود است كه گامهاي رفتنت را براي بازآمدن و تسخير نگاه منتظرم به يادگار گذاشته است.
درك ثانيه هاي تنهايي و عبور بي تحرك عقربه هاي انتظار، چقدر آينه تنهاست و چقدر اين شهرِ خاطراتِ هميشه بودنم، اينبار، غريبانه، هر كوچه اش تو را تنفس مي كند و چقدر اتاق بي تاب است. چه سكوتي در انتظار طلوع هر صبح است و شب، خيس از تپش قلبي كه تكرار فريادت است. چقدر تنم تبدار خواهش سوختن خاموش تن توست به زماني كه زيباترين ترانه صداي آرام نفسهاي بي قرارت است و شرم پشت حرارت بي رياي اين تاريكي سرك مي كشد. براي تو كه خورشيد اندامت، تحرك سرشار احساس زندگي است؛ قلبي آرزو مي كنم كه تاب توان اين شكوه پرشورت را داشته باشد و براي من اميدي تا ارزش هستي اين خواستن اهورايي را بارور كند. براي من و تو باوري تا هراس ترديدها را فروريزد.
به نام پدر، به نام دوست داشتن!
و اينبار باز مي مانم تا قلم، حرمت اين نامها را با حلقوم سياهش باور كند...
تا خدا فاصله ای نیست بیا
با هم از پیچ و خم سبز گیاه تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا
پشت این پنجره
لحظه ای کاشته است!
تا خدا فاصله ای نیست بیا با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای پر بزنیم
کاش میشد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر میشد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال!
تا خدا فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ پر از سر خداست؟!
یا اگر بود که من لای اوراق پر از سجده برگ
رمز تسبیح! نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم!
من
به پرواز خدا در دل من در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور بارها!معتقدم
و قسم می خورم این بار به هر آیه نور
تا خدا
فاصله ای نیست بیا!!!!!!!

چقدر فاصله اينجاست بين آدمها
چقدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چقدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميان كوچه دلها، فقط زمستان است
هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دلها دگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيست دلها دعا نمي خواند
غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كس نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس ،درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دلها چقدر جا دارد
چقدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
چقدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بيقرار بارانند
چقدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دلها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخند ها غمي سرخ است
و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدمها

((تقديم به سالار شهيدان))
قربون لباي تشنت آقاجون چيزي بگو
خيمه ها آتيش گرفتن همشون چيزي بگو
واسه آب نامه نوشتم كه به دادت نرسيد
مث اشكي شد و از گونه ي خواهرت چكيد
آخ … اگه اون روزا چند تا قطره بارون مي اومد
قربون كسي برم كه از سرش خون مي اومد
به خدا صحنه ي كربلا پيشم مجسمه
هر چي زاري بكنم به حق مرتضي كمه
يكي توي كربلا نشسته بود دعا مي كرد
با يه بغض آشنا آسمون و صدا مي كرد
" آسمون امام حسين و بچه هاش خدا دارن
نذار اينجوري اسارت بكشن گنا دارن
آسمون ببار بذار ماهيا آروم بگيرن
ماهييايي كه رو سينه داغ نينوا دارن
آسمون به خاطر خدا به دادشون برس
اونا روي سر آدماي مكه جا دارن "
يكي داد ميزد نمي دونم كي بود كجايي بود
ولي نه … توي صداش يه حس كربلايي بود
انگاري داغ برادر ديده بود گريه مي كرد
نمي دونم چه غمي كشيده بودگريه مي كرد
يكي كه رو چادر سياش ستاره جم مي شد
آخ … اگه يه تار مو از اهل خونه كم مي شد
آخ … اگه بچه هاي برادرش مي ترسيدن
" عمه جون بابا كجاست " اينو ازش مي پرسيدن
"عمه جون گريه نكن خدا رو داريم مگه نه؟
روي بال اين فرشته ها سواريم مگه نه ؟
عمه جون بابا مي گه فرشته مثل مادره
اگه تشنه تر بشيم ما رو از اينجا مي بره
مي بره يه جاي خوب پس ديگه گريه سر نده
عمه جون ترو خدا به مادرم خبر نده "
يه دفعه تو كربلا چهچهه ي اذون اومد
جاي اشك از چش آدماي خسته خون اومد
كفترا پراشون و بستن و گريه سر دادن
بذراي غصه تو قلب مادرا ثمر دادن
دل گهواره شكست و يه پرنده پر كشيد
بعد تو كي بي دل شكسته آب و سر كشيد؟
موقع اذون ظهرو سر بي تن حسين
داره مي پيچه صداي پاي رفتن حسين
حالا دشت كربلا صداهاي دور و برش
داره باورش مي شه عمه چي اومد به سرش …

ميشناسم خودم را , عصبانيتم لبريز مي شود
و چون موجي ميکوبد , با خشم , همچون سيلي
و حرفهايم فرسوده مي کند بدنت را !
تـــــو را نيز مي شناسم
وقتي غم اطرافمان را فرا گرفته باشد
ساکت ميماني , بصورتي مشخص يا نا شناخته !
من مشناسم تو را
آه , يک تبسم تلخ , معلوم يا نامعلوم
فقط يک تبسم !
حيرانم به تو و صبرت
با سکوتي که داري , در مقابلم ايستاده و مرا به مبارزه مي طلبي !
حيرانم به بودنت و باز به صبرت
من نميترسم از غرق شدن در طوفان روحم
و از گم کردن راهم در تاريکي
چون که ميدانم تو نجاتم ميدهي !
اي نور من , اي فانوس دريائي من
ميدانم تو پناهم ميدهي
اي نور من , من عاشق توام
و همچنان حيرانم به تـــــو .
************
سالها بعد
اگر هنوز هم بخاطر من گريه مي کني در سکوت
از تو ميخواهم که اين کار را با خودت نکني
اين قباهت و ايراد تو نبود
قلب من بود که نتوانست دوستت داشته باشد
اگر تسلي بر دردت باشد , اعتراف ميکنم :
تنهائي فقط براي کسي که ترک ميشود نيست !
اگر خشنودت ميکند , اعترف ميکنم که :
کسي که تنها ميماند فقط تــرک شونده نيست !.
***************
اين عشق اســــت
نمي گويد مي آيم , ولي ديگر نمي رود !
فراموش کردن طولا ني تر از ياد گرفتن است
دانستنش جرم است و حملش جزا !
من عشق را از صد قد مي ميشناسم
تازه نيست اين تنهائي
چه کوچه ها و چه خانه ها ديديم
اولش چه خوب ديده ميشوند
و با زندگي کردنش ياد ميگيريم
اين تنهائي هم تازه نيست
فهميديم , و به زور به ما ياد داده شد که :
هر عشقي يک روز تمام ميشود
چشمانم همان چشمند , ولي روحم خسته !
حرفهايم همان حرفند ولي ديگر خاموش نمي شوم !
روزهايم همان , ولي شبهايم کهنه و قديمي !
تنم همان تن , ولي اکنون ســــرد !
اين تنهائي تازه نيست برايم
ديگر ساکت نخواهم نشست در سرماي تنهائي .
